داستان ما

| بدون نظر

داستان ما
دوران قبل هفت سالگیمو خیلی دوست دارم، محل امن خاطراتمه......بیاد آوردنش شورانگیزه....
خونمون تو یکی از کوچه بن بستهای پارک وی بود ...کلی همسایه های عجیب غریب داشتیم....
همسایه روبه رومون اسمش بهار بود .....نقاشی میکشیدیم ....نمایشگاه میذاشتیم به همسایه¬ها می فروختیم (20 ریال) ...تئاتر زیبای خفته بازی میکردیم...با اینکه کارتونشو ندیده بودیم من و هدی!!!
تو کوچه صدامون میکردن هادی هدی!!! دوست نداشتم! یه همسایه دیگه بود به اسم رعنا....از مامانش میترسیدم...همه یعنی می¬ترسیدن.... دوست رعنا بودم اما حرصم میداد بس که لوس و خودخواه بود (از بچگی انگار ورزیده شدم واسه برخورد با این روحیه) ......دوتا بردار ناتنی داشت که من تو 6 سالگی هم می دونستم ماشیناشون خیلی خفنه...! باباشم بی ام و داشت قرمز آلبالویی اما عموش که قیافش خیلی هم مهربون بود وانت مزدای سبز داشت.
خونه آقای شمیران، معمای بچه ها بود ... یه خونه باحال پردرخت سه کنج بن بست کوچه.....بدون بچه....در حیاط که باز می شد....یه عالم پله داشت و درخت و پنجره....!
خونه بغلیش، عجب بزرگ بود دو تا بنز سبز داشتن با یه دختر داف، کلا مادر خانواده زیبا بود (هست) و ژنش قوی بودو به دوتا پسر و یه دخترش مثابه زیادی ژن رسیده بود....دخترش کاکل میذاشت و دیپلم که گرفت بی خیال شد. از قضا بعدها شد فامیل ما.....روز عروسیشون ته کوچه بیا برویی بود... من و هدی هم تو بالکن با لباس صورتی آماده بودیم مامانم از سر عقد بیاد دنبالمون....فامیل شدیم خب...خونشون خیلی بزرگ بود سه چهار طبقه ای بود از اون ور هم می تونستن جردن ببینن شاید.
تو ساختمون ما یه خانواده بود که بچه آورد بودن از پرورشگاه. خانومه یه دسته کلید داشت که هر کلیدش یه رنگ بود..داشتم میگفتم...بچه از پرورشگاه آورده بودن اما هر دوشون (مامان و بابا به اصطلاح) می رفتن سر کار بعد واسه بچه پرستار گرفته بودن....
یکی دیگه از هم ساختمونیامون دوبلور بود...صدای شینسه....، مامان خانواده هم معلم بود خیلی خانم جدی بود...واسه دخترش پیاز می پخت....اونم خالی و بدون غر میخورد.....هلیا هم مهدکودکیم بود یه سال از من پایین تر بود ....ایمان تو پارکینگ با دیوار تنیس بازی می¬کرد و معلوم نیست واسه کی دلبری میکرد...منکه 6 سالم بود...
توی این ساختمون همه پیکان داشتن دو تا نارنجی، یه سبز، یه سفید 62 (مال ما بود)، یه وانت پیکان
آپارتمان روبه رویی اعظم خانم بود یه بار برق گرفتتش از بعد از اون صورتش خیلی لک داشت که کم کم درست شد.....یه بار خمیر دندونشون تموم شده بود با آب صابون مسواک میزدن...من و هدی دوست هومن بودیم -پسر خانواده- یه خاله پری هم بود که دافی بود واسه خودش....
تو کوچه یه خونه بود سه تا بچه....پدر قاضی یا وکیل بود بسیار هم جدی مایشنش هم تویوتا بود از اینا که رو فرمونش سه تا بوق داشت....پسرا هم همبازی، دوست
وسطای کوچه یه خانواده بود: عمه و بچه 2 ساله و بابا...من نمیدونم چه جوری سر از خونه اینا در آوردمو داشتم بازی می کردم با کودک دو ساله و از عمه میپرسیدم یعنی این نمیدونه مامانش مرده و شما مامانش نیستی
پوری بنایی هم وسطای کوچه خونه داشت...تنها خونه ای بود که توش رفت و آمد نداشتم.... :دی چه عجیب!!!
-میتونم ادامه بدم-

ارسال نظر

درباره این نوشته

این صفحه حاوی یک نوشته است که توسط در 16 شهریور 1390 6:20 بعدازظهر منتشر شده است.

careless enough نوشته قبلی اين بلاگ بود

گلاکن یه سیل عظیم اومده نوشته بعدی اين بلاگ است

نوشته های اخیر را می توانید در صفحه نخست مشاهده نمایید و یا به آرشیو مراجعه کنید تا تمامی نوشته ها را مشاهده کنید.

بخش ها

صفحه ها

با قدرت مووبل تایپ 4.24-en