4 سالگی

| بدون نظر

زمستان 66 رو دیدم به نظرم خوب اومد
اما من انتظار بیشتری داشتم....دلم میخواست بیشتر به یاد بیارم....صدای آژیرو.....نوار چسب رو شیشه که تا خیلی بعدتر از اردیبهشت 67 جاش رو پنجره سالن بود.....نصف شب تو زیرزمینی که روزا سوسک داشت....توی بغل مامانم که در شرایط عادی به سختی منو بغل میکرد.....هیج حس ترسی یادم نمیاد...میخوام یادم بیاد ....انباری خونه مامان بزرگم که زیرزمین نبود و من نمی دونم ما چرا می رفتیم اونجا پناه می گرفتیم...صدای شکستن شیشه پنجره همسایه رو یادم اما صدای انفجار رو نه.....!! عجله مامان برای خریدن شیرینی که زودتر بریم شمال با همه آدمهایی که برام مهم بودن
من دوران بچگیمو خیلی دوست داشتم...جنگ خرابش نکرد.....

ارسال نظر