چیلیک چیلیک- من؟

| بدون نظر

چیلیک چیلیک- رفت


1- متروی خیلی خیلی شلوغ: به زور سوار شدم، رو به در ایستادم که یکی از پشت هل می دهد، تا میام اعتراض کنم، خود به خود هلونده می شوم به بیرون، چهار نفر داشتند دختر چادری را که از حال رفته بود از واگن می بردند بیرون. همشون پهن شدند روی زمین. نگاه می کنم یادم می آید که کلاس دارم بدون هیچ تلاشی برای دختر به زور دویاره سوار واگن می شوم که جا نمانم.

چلیک چلیک- برگشت

2- متروی خیلی خیلی شلوغ: به زور سوار شدم ، یک گوشه پیدا کردم که تکیه بدهم، درِ تابی بین قسمت زنها و مردها باز می شود، دخترک فال فروش، 6 ساله شاید هم کمتر با مقنعه مشکی با صدای نازک. " فال نمی خرید؟ فال نمی خرید؟". آدمها را کنار می زند و بین چهار، پنج، بیست، سی نفر گم می شود، یکی می پرسد: خونت کجاست؟ چند سالته؟ چرا تنهایی؟ جوابهای دختر را نمی شنوم، نمی بینمش، بلندگو :" ایستگاه بعدی مفتح". یکهو خانمی می گوید: چرا خب؟ زودباش پیاده شو برو پیش پلیس مترو، زود باش، چه اعتماد به نفسی داری تو دختر، منه زنه گنده اگر گم بشم، وا میستم یکجا و گریه می کنم. دختر بچه زن رو نگاه می کند خانم کناری ، می پرسد: جریان چیه؟
"میگه که خونش مولویه، خواهرش رو گم کرده حالا هم میگه باید یکجا پیاده شه که خواهرش رو پیدا کنه".
به ایستگاه می رسیم به دختر بچه نگاه می کنم که سعی می کند خانمها را کنار بزند، بدون ناراحتی پیاده می شود، دلهره دارم براش، می بینمش اما بدون اینکه کاری بکنم پیاده شدنش رو نگاه می کنم
مقصد من تجریشه

چلیک چلیک- پس از برگشت

3- صف تاکسی شلوغ: خانم پبری با دست پرخرید پشت سر من است، می پرسد: شما هم زاله زر می ری؟ میگم: بله اما خیلی مونده تا به ما برسه، سه دقیقه بعد، کسی از جلوی صف داد می زند: زاله زر یک نفر، زاله زر
هیچ کس جلو نمی رود لابد مسافر آصف یا اسد آبادند که نمی روند. پس من میگم: من زاله زرم، می روم جلوی صف بدون اینکه حتی به پیرزن نگاه کنم.

| بدون نظر

چند سالگی بود که فهمیدی از این آدم بدت میاد، 10 سالگی شاید هم 12 سالگی، از همون موقع یه بند دعا می کردی یا با خودت تکرار می کردی: کاش بمیره کاش بمیره کاش می مرد.... همیشه فکر کردی اگر می مرد خیلی از دیوانه بازیهای الانت رو نداشتی و خیلی از روابط مریض رو نداشتی...... چرا نمی میره؟ حالا که تقریبا سی ساله شدم کاش نبود اگر زنده بمونه چی؟؟؟ تا چهل سالگیم؟؟؟ اگر هیچ وقت خلاص نشی و همین جور به مریض بودنات ادامه بدی؟؟؟

| بدون نظر

بهمن جانم، حالا دیگه همیشه لباس سیاهم بوی سیگار میده ، نه عطر

یک و دو

| بدون نظر

1- هنوز دارم فکر میکنیم ...پس من چرا گیر میکنم ... طرز زندگی آدما رو نمیتونم ببخشم....اجازه بدم که بَد باشن...!!! نمایشی و مزخرف...بی اعتنا به طور باور نکردنی بی فکر و آزاردهنده...خدایا من اینجوری نباشم....هستم آزاردهنده هستم گاهی...چون دارم بَد میشم.....چون اونا بَدن
2- دقت کردی با مرده ها راحتر میشه حرف زد....انگار که بهتر میفهمن...الان دیگه بهتر میفهمن....عزیزم میشه منو ببری قبرستون....

برای شما

| بدون نظر

سوزن تهگرد می بُریدیمو ساز میزدیمو خودمونو میذاشتیم جای خدا، تا بتونیم 2 واحد زمان، بیشتر ادامه بدیمو صدا بزنیم امید...امید....

مری یاس آرام من

| 1 نظر

دلم میخواد موهامو سبز کنم و لباس سفید تنم کنمو برم یونان از اونجا بهت اس ام اس بزنمو غصه بخورم که چرا پیشم نیستی ....مثل دیشب تو قطار که اس ام زدم و احساس تنهایی کردم و برام مهم نبود که نیستی اما اگر بودی حتما خوب بود 21 ساعتی که تو قطار بودم....اس ام اسها تا صبح زنده نگهم داشت....5 روز بعد رو چی کار کنم؟ با کسی که نمیخوام ببینمش هیچ وقت...از وقتی رازمو گفت و من دیگه اعتماد ندارم بهش؟؟

don't mess with me

| بدون نظر

بدین وسیله از کسانی که تاکنون رازشون توسط من فاش شده نزد اشخاص دیگری، عذر خواهی و اعلام میکنم که گُه خوردم........زیرا که راز خودم فاش شده (به صورت محدود البته) توسط یک دوست. حس تحقیر و حس بد داره منو میکشه.....دوست عزیز البته تاکید موکد داشتن این کارو واسه خیرخواهی انجام دادن (ما خیلی باور نکردیم)..... بازهم در حس گند ما اثری نگذاشته.......نکنید آقا این کارو نکنید بذارید دو روز خوشحال و بی خیال واسه خودمون بمیریم.

4 سالگی

| بدون نظر

زمستان 66 رو دیدم به نظرم خوب اومد
اما من انتظار بیشتری داشتم....دلم میخواست بیشتر به یاد بیارم....صدای آژیرو.....نوار چسب رو شیشه که تا خیلی بعدتر از اردیبهشت 67 جاش رو پنجره سالن بود.....نصف شب تو زیرزمینی که روزا سوسک داشت....توی بغل مامانم که در شرایط عادی به سختی منو بغل میکرد.....هیج حس ترسی یادم نمیاد...میخوام یادم بیاد ....انباری خونه مامان بزرگم که زیرزمین نبود و من نمی دونم ما چرا می رفتیم اونجا پناه می گرفتیم...صدای شکستن شیشه پنجره همسایه رو یادم اما صدای انفجار رو نه.....!! عجله مامان برای خریدن شیرینی که زودتر بریم شمال با همه آدمهایی که برام مهم بودن
من دوران بچگیمو خیلی دوست داشتم...جنگ خرابش نکرد.....

گلاکن یه سیل عظیم اومده

| بدون نظر

1- زمرمه گلاکن پیدا شد ...نوستالژی....: "گلاکن یه سیل عظیم اومده"
2- مگه میشه منطقی برخورد کرد؟؟؟ به من حق بده اما من به تو حق نمیدم
3-با لحظه های eye contact چه کنیم؟؟
4-آدمها رو تقسیم کردم به: آنهایی که خوبی می پراکنونن و باقی آدمها.....!
باقی آدمها رو نیستم
5- به من میگه اسب.....بهش گفتم: اسب حیوان نجیبی است.....نگفت: آره اما تو اسب بودنش تفاوتی ایجاد نمیکنه....

داستان ما

| بدون نظر

داستان ما
دوران قبل هفت سالگیمو خیلی دوست دارم، محل امن خاطراتمه......بیاد آوردنش شورانگیزه....
خونمون تو یکی از کوچه بن بستهای پارک وی بود ...کلی همسایه های عجیب غریب داشتیم....
همسایه روبه رومون اسمش بهار بود .....نقاشی میکشیدیم ....نمایشگاه میذاشتیم به همسایه¬ها می فروختیم (20 ریال) ...تئاتر زیبای خفته بازی میکردیم...با اینکه کارتونشو ندیده بودیم من و هدی!!!
تو کوچه صدامون میکردن هادی هدی!!! دوست نداشتم! یه همسایه دیگه بود به اسم رعنا....از مامانش میترسیدم...همه یعنی می¬ترسیدن.... دوست رعنا بودم اما حرصم میداد بس که لوس و خودخواه بود (از بچگی انگار ورزیده شدم واسه برخورد با این روحیه) ......دوتا بردار ناتنی داشت که من تو 6 سالگی هم می دونستم ماشیناشون خیلی خفنه...! باباشم بی ام و داشت قرمز آلبالویی اما عموش که قیافش خیلی هم مهربون بود وانت مزدای سبز داشت.
خونه آقای شمیران، معمای بچه ها بود ... یه خونه باحال پردرخت سه کنج بن بست کوچه.....بدون بچه....در حیاط که باز می شد....یه عالم پله داشت و درخت و پنجره....!
خونه بغلیش، عجب بزرگ بود دو تا بنز سبز داشتن با یه دختر داف، کلا مادر خانواده زیبا بود (هست) و ژنش قوی بودو به دوتا پسر و یه دخترش مثابه زیادی ژن رسیده بود....دخترش کاکل میذاشت و دیپلم که گرفت بی خیال شد. از قضا بعدها شد فامیل ما.....روز عروسیشون ته کوچه بیا برویی بود... من و هدی هم تو بالکن با لباس صورتی آماده بودیم مامانم از سر عقد بیاد دنبالمون....فامیل شدیم خب...خونشون خیلی بزرگ بود سه چهار طبقه ای بود از اون ور هم می تونستن جردن ببینن شاید.
تو ساختمون ما یه خانواده بود که بچه آورد بودن از پرورشگاه. خانومه یه دسته کلید داشت که هر کلیدش یه رنگ بود..داشتم میگفتم...بچه از پرورشگاه آورده بودن اما هر دوشون (مامان و بابا به اصطلاح) می رفتن سر کار بعد واسه بچه پرستار گرفته بودن....
یکی دیگه از هم ساختمونیامون دوبلور بود...صدای شینسه....، مامان خانواده هم معلم بود خیلی خانم جدی بود...واسه دخترش پیاز می پخت....اونم خالی و بدون غر میخورد.....هلیا هم مهدکودکیم بود یه سال از من پایین تر بود ....ایمان تو پارکینگ با دیوار تنیس بازی می¬کرد و معلوم نیست واسه کی دلبری میکرد...منکه 6 سالم بود...
توی این ساختمون همه پیکان داشتن دو تا نارنجی، یه سبز، یه سفید 62 (مال ما بود)، یه وانت پیکان
آپارتمان روبه رویی اعظم خانم بود یه بار برق گرفتتش از بعد از اون صورتش خیلی لک داشت که کم کم درست شد.....یه بار خمیر دندونشون تموم شده بود با آب صابون مسواک میزدن...من و هدی دوست هومن بودیم -پسر خانواده- یه خاله پری هم بود که دافی بود واسه خودش....
تو کوچه یه خونه بود سه تا بچه....پدر قاضی یا وکیل بود بسیار هم جدی مایشنش هم تویوتا بود از اینا که رو فرمونش سه تا بوق داشت....پسرا هم همبازی، دوست
وسطای کوچه یه خانواده بود: عمه و بچه 2 ساله و بابا...من نمیدونم چه جوری سر از خونه اینا در آوردمو داشتم بازی می کردم با کودک دو ساله و از عمه میپرسیدم یعنی این نمیدونه مامانش مرده و شما مامانش نیستی
پوری بنایی هم وسطای کوچه خونه داشت...تنها خونه ای بود که توش رفت و آمد نداشتم.... :دی چه عجیب!!!
-میتونم ادامه بدم-